تولد دوباره

غم در دل تنگ من از آنست كه نيست **** يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت

امروز 1-1-1389

 

سال نو را به همه تبریک میگم

بعد از گذشت سه سال میخوام دوباره شروع کنم

وقتی پست های سه سال پیشمو میخونم خندم میگیره

جای بعضی ها خالیه - اینک بهروز - سرباز زشت و ...

نمیدونم چی مخوام بنویسم ولی اینو خوب میدونم که دیگه از اون چرندیاتی که سه سال پیش مینوشتم نمینویسم

به زودی برمیگردم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

پایان...

 

در سکوتی غم بار همراه با سرمای مرگ بار با خاطرات نکبت بار در زیر چادر سیاه شب به خاک سپردم هشتادو پنج را.

با طلوع خورشید وزش بادهِ برنده با گرمای دست مادری مهربان به دست گرفتم قلم  هشتادو شش را تا رقم زنم سرنوشت را...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه سال ... به گند کشیدم برای هیچ...

کم نیست ... به قول عمو تجربس ولی تجربه را تجربه کردن اشتباه است...

۱۲ دقیقه مونده به تحویل حس عجیبی دارم حس سنگینی میکنم تو قلبم ...

ساله خیلی بدی بود  بازهم خدارا شکر ...

دارن صدام میکنن باید برم سر هفت (س) ...

سالی پر از مهربانی شادی سلامتی و همه خوبی هارو آرزو مندم

نوروز ۱۳۸۶ مبارک...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ>>>

این آخرین پسته این وبلاگه ...

خدا حافظ...

                  اینم از این...

                                      M-E 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

كشاورزي قاطر پيري داشت. يك روز از بد حادثه قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد زدن كرد.
كشاورز با شنيدن صداي فرياد بر سر چاه آمد و ديد كه چه بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او ميدانست بيرون آوردن قاطر از گودال اگر ناممكن نباشد بسيار سخت خواهد بود چون قاطر پير بود و چاه خشك، كشاورز تصميم گرفت كه حيوان را در همان چاه مدفون كند به اين ترتيب دو مشكل را حل مي‌كرد: قاطر پير را از درد و فلاكت نجات مي‌داد و چاه خشك را هم پر مي‌كرد. بنابراين همسايه‌ها را به كمك طلبيد. بيل‌هاي پر از خاك يكي پس از ديگري بر سر قاطر ريخته مي‌شد. قاطر كه از اين مساله بسيار وحشت‌زده و عصباني بود ناگهان فكري به ذهنش رسيد. هر بار كه آنها يك بيل خاك بر سرش مي‌ريختند، خود را تكاني مي داد و برمي‌خواست. اگر چه كاملا خسته و كثيف شده بود، اما زنده بود و با بالا آمدن خاك در چاه، او هم بالا ‌آمد و از ميان جمعيت به راه افتاد.


در تبديل تهديد به فرصت گاه از ضعيف‌ترين موجودات نيز مي‌توان الهام گرفت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

انجمنی به نام انتخاب

دیشب ماشینو آتیش کردمو زدم به خیابون داشتم میرفتم دنبال آرین که روبروی بیمارستان لبافی نژاد ییهووووو  ماشین خاموش شدو انگار اصلا از اول روشن نبوده خلاصه درددسرتون ندم تسمه تایمش پکید ماشینو پارک کردمو پیاده عزم کربلا کردم با رفیق شفیقمون خیابون پاسدارانو زمرد و شریعتی  تا سید خندان متر کردیم تا اینکه زنگ زدیم داش بهروزو اومد دنبالمون خدا خیرش بده داشتیم سگ لرزه میزدیم رفتیم نیاورون تجریش پهلوی  سهروردی تخت طاووس  هیچ خبری نبود  خلاصه آقا بهروز  گیر داد بریم میرداماد !!! رفتیم تو یکی از کوچه فرعیا پارک کردیمو پیاده عزم زیارت میدان محسنی رو داشتیم که هنوز دویست متر نرفته بودیم که یه آفای کتو شلواری  گفت آقا شرمنده یه لحظه، ما یه مراسمی داریم که با دسته و سینه زنیو  اینا فرق میکنه اگه امکان داره یه ۴۵ دقیقه وقتتونو به ما بدین . من یه نگاه به آریینو یه نه گاه به بهروز کردمو تو همین گیرو دار بودیم که بپیچونیمو بیخیال شیم که دیدیم کار از کار گذشته و تو سالنیم  جاتون خالی آب قند لازم شده بودیم تا نشستیم یه کافی میکس و شیرینی گذاشتن جلو مون یه نه گا اینور یه نگا اونور دیدیم خیلی مشکوک میزنه تمام پرسنل واکی تاکی دارنو با هم پچ پچ میکنن همه کت و شلوارا یه دست مشکی با پیراهن سفید صورت های شش تیغه که معلوم بود تا یه ساعت پیش یه تپه ریش داشته خلاصه چشمتون روز بد نبینه بد حالی داشتیم دیگه داشتیم غزل خدا حافظی و میخوندیم کافی میکسرو که خوردیم تا اومدیم جیم بشیم یکی نشس سر میزو شرو کرد توضیح دادن در مورد برنامه که یه سری دانشجوون که با استادای دانشگاشون این برنامرو گذاشتن تا مردم رو با واقعیت های عاشورا بیشتر و به صورت صحیح آشنا کنن بعدشم فرستادنمون تو سالن بعدی که یه ویدو پروژکتور گذاشته بودنو یه پسره که خیلی خوشگل بود که به گفته خودش سال آخر عمران دانشکاه تهرانه شروع کرد به توضیحاتی در مورد کربلا و علت و دلیل حرکت امام حسین به کربلا  حرفاش که تمام شد نفری یه خودکار بیک بهمون دادنو فرستادنمون سالن بعدی . جاتون خالی ... نفری یه هد ست بیسیم  بهمون دادنوگذاشتیم رو سرمونو  یه پیرمرد خوش چهره که به گفته خودش دکترای مشاوه داره شروع به صحبت کرد  دیگه تا آخر قضیه کربلا رفت  ... خداییش من که تحت تاثیر قرار گرفتم و افکارم تغیر کرد .خلاصه برنامه جالبی بود و مهمتر از این که بخیر گذشت و سالم موندیم درسته به میدون نرسیدیم ولی باحال بود ...

خدا خیرشون بده انگار داره یه سری حرکت هایی صورت میگیره که مردم دوباره به دین بر گردن ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که
مي شکننت نکنه غصه
بخوري من همه
 جا باهاتم
. تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،
قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم
 که همراهيت کنه، ومرگ که
 بدوني برميگردي
 پيشم
!!!
!!
!
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

 

تنها نه همچو شمع به پایت گریستم

هر جا كه دست داد برایت گریستم

 در كربلای عشق تو دوشینه یك فرات

ای جان تشنه‌ام به فدایت گریستم

 هر جا كه داد تشنه‌لبی پیش یار جان

بر كشتگان كرببلایت گریستم

 در شام هجر از دل تنگ خرابه‌ام

هی ناله كردم و به عزایت گریستم

 هر جا كه مرغ نوحه‌سرا نوحه كرد سر

پرپر زدم من و به هوایت گریستم

 هر كس به سینه می‌زد و می‌گفت یاحسین

همراه او به زیر لوایت گریستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

جای امام حسین خالی اینارو ببینه!!!

آخه چرا؟!!!    
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-)) 

 

ميترسم از دل خود در کوچه ها خدايا
مي نالم از شب سرد از انتظار يارا
در اين سراي غربت روي مه ات نديدم
در آن سراي جاويد صورتگرم به رويا
روياي عاشقانه ام صداقتي ندارد
مآواي عارفانه ام حقيقتي است جانا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود

.
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود

.
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

.
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
.
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

 تا که بوديم نبوديم کسي
کشت ما را غم بي همنفسي
تا که رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آيينه بدانم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

 اگر کتاب زندگي چاپ دوم مي داشت هرگز نمي گذاشتم که اينقدر غلط چاپي داشته باشم .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

چقدر دير متوجه مي شويم که زندگي يعني همان روزهايي که زود گذشتن آن را آرزو مي کنيم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

آن دوست که خفته در بالین خاک

آن دوست که رفته از یاد زمان

آن خفته در شهر مردگان

آن عاشق تنهای و با خود بودن

آن مرگ زود هنگام نا باور

سرما کشیده در بیداد زمان

رنج کشیده از بی مهری دوستان

آن بهمن کش اعظم

آن دوچرخه سوار دو چرخ پنچر

آرام گرفت در بهشت هوریان

                         

                                         یک سال گذشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-)) 

خدا حافظ

لحظه جدایی تا قدمی به عقب برداشتم تخته سنگی راهم را بست. خواستم با نگاهی رفتنم را به نمایش بکشم قطره اشکی از چشمه چشمانم جاری شدو تصویر زندگیم تار گشت. دستانم دگر توانی نداشت برای به آغوش کشیدنت خواستم بگویم خدا حافظ اما... بغضی در گلویم شکست و  نایی برای گفتن نبود صد افسوس وقت خدا حافظی گذشتو دگر راهی برای بازگشت نبود در خیال من دگر تو نبودی و در ذهنم دگر ارامشی نبود گرچه دیر است ولی با اندو بغض وصد ناله میگویم خداحافظ  خداحافظ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

قلب سنگی

نگاهم مکن

نگاه تو از جنس شیشه

قلبم از جنس سنگ

سنگ پرست

لعنت به ناگاه شیشه ای تو که به پای دل سنگی من شکست

در قفس شیشه ای چشمانت همچون اثیری در مانده ام

آری بدان که روزی دل سنگیم قفس را خواهد شکست

من هم چو تو دربند نمانده ام

بشنو صدای شکستنت را

صدای تکه هایی که دیگر نمی توانی وصله شان کنی

صدا برایت آشنا نیست؟

این همان صداییست که روزی از وجودم بر خواست

و در اعماق وجودم خاموش شد

همان روزی که روزگار قلبی سنگی برایم هدیه آورد .

هدیه ای جاودانه...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

حالا که جدایی شد رسم دست منو تو

حالا که سردی باد خزون شد جانشین گرمی تو

میرم به انتهای جاده میرم به انتهای وجود

میرم ...

شاید نبودنم باور بودنم را برایت نوازش کند

نگاه کن صدایم سکوتی سنگین .

نگاه کن نگاهم برقی خاموش.

هنوز عطر موهای افشانت شامه ام را نوازش میکند

طنین صدای گرمت آرام بخش ذهن غم دیده ام

خدا حافظ ای خوشی زودگذر زندگیم

خدا حافظ ای یک دم نفس جاودانه ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

ترس از تنهایی

می خواهم بمیرم نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود .و با خاک یکسان شوم می خواهم بمیرم نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه و ستارگان کور باشم می خواهم به مرگی کاملا غیر عادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب روییدن دانه غروب خورشید ابری شدن آسمان می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم دنیایی که هنوز آن را ننامیده ام دنیایی که مزه آن را کاملا نچشیده ام دنیایی شبیه عالم خیال که در آن همه چیز عادی باشد جز وحشت از تی جز در ماندگی جز تنهایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

چه کسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا
با تو چه کس مي گويد
آن زمان که خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را کاش مي ديدم
شانه بالا زدنت را ( بي قيد ) و تکان دادن دستت
که مهم نيست زياد و تکان دادن سر
چه کسي باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
مي تواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را مي بخشي
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

قرار بودش که من دیگه عاشق هیچ کسی نشم .

نمیدونم اسمش چیه یا وسوسه س یا قسمته.

راحت بگم اون دلی که خودش یه روزیه خونه بود .

چشمش به دنبال شماس منتظر مرحمته .

تصورش خوب مشکله که ما کنار هم باشیم .

نمیرسیم به هم دیگه .

تلخه ولی حقیقته.

یه چیزی قلب عاشقو بد جوری آتیش میزنه .

معلومه موندن پای عشق قشنگترین اسارته .

یک شب رد شدی از تو خواب من از اون به بعد میگم خوابم یه جور عبادت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

محکوم به خنده .

تبعید به پای کوبی در سوگ مرگ خوشی.

سزاوار خنده ی اشک الود

دیدی چه آسان رفت...

دگر چه جای انتظار است ...

ای کاش میدانست سزاوار این چنین حکمی نبودم

فقط یک بار آری یک بار گرمای دستت ...

خدای من چرا انقدردستانت سرد است؟

چه شد چرا دستانت دگر نمی لرزد؟

------------------------------------------------------------

چه حس آشنایی !!!

چرا یادم نیاد؟

این بار دوم دارم حسش میکنم .

بالاخره اومد کجا بودی تا حالا ؟

خسته شدم انقدر منتظر بودم.

اره یادمه اوندفه هم همین لباس تنش بود .

با چی میشورتش انقدر سفیده و برق میزنه

اوه اوه اون دیگه کیه کنارش؟

نه قرارمون این نبود دفه پیش این غولتشن باهاش نبود

وای خدا چه چشمایی!!!

چرا اینجوری نیگاه میکنه؟

مگه تو این دو سال چه اشتباهی کردم ؟

که باید با این بیاد استقبالم

بابا یه ذره رحم کن آدم از ترس سکته میکنه اینو ببینه چه به رسه به استقبالت بیاد.

یادم اومد دو سال پیش هدفم چیزه دیگه ای بود .

اما این دفه کم اوردم که دو باره اومدم  این حتما گناهِ.واسه همین اینو داره یدک میکشه

فکنم قراره ادبم کنه

ااااااه ه ه ترسیدم !!!

این کیه کنارمه ؟؟؟؟

چقدر آشناس ؟!!

کجا دیدمش ؟

یادم اومد مامان بزرگمه . وای خدا چقدر جوون شده

ولی اینجا چه میکنه.

سلام . سلام .

همراه ما بیا .

نه صبر کنید .

می خوام شفاعتشو کنم

اون هنوز جوونه بهش فرصت بدین .

این آخرین فرصتیست که بهت میده .

وقتی برگشتی شکرش یادت نره

بیخیال شو همین جا خوبه

یه گوشه میشینم کاری به کارتون ندارم

قول میدم شیطونی نکنم

بابا من نخوام برگردم کیو باید ببینم بسه دیگه

شدم مثل نامه

هی برگشت میخورم

ا ا ا خوب بابا هول نده  ا ا ا چرا هول میدی خودم میرم راهو بلدم

نبض ... نبض ... داره میزنه زندس ... زندس ...

اه ه ه  ه اهه هم ...

وای دوباره شروع شد...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

زير اين طاق کبود يکي بود يکي نبود
مرغ عشقي خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسير يه قفس شب و روزش بي نفس
همه ي آرزوهاش پر کشيدن بود و بس
تا يه روز يه شاپرک نگاهشو گوشه اي دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوري سوخت
زود پريد روي درخت تو قفس سرک کشيد
تو چشم مرغ اسير غم دل تنگي رو ديد
ديگه طاقت نياورد رفت توي قفس نشست
تا که از حرف هاي مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بيا تا با هم پر بکشيم
بريم تا اون بالا ها سوار ابر ها بشيم
يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد
بارون از برق چشاش روي گونه اش جاري شد
شاپرک دلش گرفت وقتي اشک او رو ديد
با خودش يه عهدي بست نفس سردي کشيد
ديگه بعد از اون قفس رنگ تنها يي نداشت
توي دوستي شاپرک ذره اي کم نمي ذاشت
تا يه روز يه باد سرد ميان قفس وزيد
آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد
شاپرک يخ زد و يخ مرد و موندگار نشد
چشماشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

اگر مردم.......

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

هميشه غمگينترين لحظات رو عزيزترين کسانمان به ما هديه ميکنند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

یلدا

در یلدا شب چشمانت دگر تصویری از من نبود

در آخرین برق نگاهت زیر نور مهتاب به اندیشه شومت پی بردم

مگر احساس پاکم برایت بس نبود

من سکوت مرگ آلودت را به فراسوی هیا هو بردم

به خاطرت قلب و احساسم را به گورستان زندگان بردم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

امیدم نا امید

فانوس راهم خاموش

توشه سفرم خاک اندوه

هم سفرم بی کسی

سفر به انتها رسید

جاودانه شدن عشق در سکوت مرگ زیباست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

قرص ماه کامل بود

حتی یک لکه ابر هم در آسمون نبود . به  آرامی قدم هایم را برمیداشتم به اواسط کوچه رسیدم چراغ های رنگی بر روی دیوار  عکس جوانی با لبخند لرزه بر اندام  هر بیننده ای می انداخت. پارچه هایی به رنگ عشق .

در گذشت فرزند گرامیتان را به شما تسلیت میگوییم (همسایگان)

چند قدم جلو تر اسپند بوی یاس های بهاری را در خود می کشت  و خبر از شادمانی می داد .

ریسه های نورانی چشمک زن  در ظلمت شب گویی روز بود .

صدای بوق اتومبیل گنجشکان را از خواب بیدار کرده بود و به تماشا فرا می خواند

اتومبیلی به رنگ سیاه دامادی به رنگ مشکی .رنگ عشق

صای هله هله جیغ و شیون را دو صد چندان میکرد .نقل پولک سکه های طلایی .دسته گلی سپید.

خونی به رنگ قرمز زیر پایشان جاریست مبارک است

لحظه برگشت .

صدای آژیر چراغ گردان قرمزدسته گلی سپید با لکه های خون .

شیون فریاد سکوت مرگ

دوری از عشق کودکیش برایش ممکن نبود دل به دیگری نداد به عهدش وفا کرد به او پیوست.

کوچه به استقبال عروسی دو دل داده میرفت

سکوت . آرامش . صدای لبخند

دو کودک به آرزویشان رسیدند خوشبخت شدند تا ابد با هم.

پی نوشت:

هرگاه از آن کوچه می گذرم صدای خنده  دو کودکی را میشنوم که عشقشان جاودانه شد

گنجشکان دگر نخوابیدند.

بوی یاس جاودانه شد.

دو کودکی که از کودکی همسایه بودند و هم زمان با رشدشان عشقشان هم ریشه در و جودشان میدواند به هم رسیدند اما...

پسر زودتر رفت چون طاقت دیدن عشقش را در کنار دیگری نداشت...   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

تهدید

اینجانب به دلیل تهدید دوستان مجبور به آپ اجباری شدم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

چه شد؟ کی بود؟

چه بد بختییه ها آپم نمیاد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  | 

اشک هایم جاریست

کسی میداند چرا ؟

کسی نپرسید چرا نور چشمانم راهی ظلمت شد.

بغض در گلویم شکست ولی همه صدای خنده ام را می شنیدند.

وقتی قلبم را شکستند هزاران وصله آن را نگه داشت

غم و درد را دیگر میشناسم .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط :-))  |